شاهدخت سرزمین ابدیت

و خدایی که در این نزدیکی است

پای آن کاج بلند

لای این شب بوها

روی قانون گیاه

روی اگاهی اب...

انشا: ماه رمضان امسال را چطور به سر بردید؟

به نام خدا

.

.

.

.

.

.

.

بی او...

.

.

.

.

.

.

.

پایان.

 

 

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دیگه فایده ای نداره....

هیچی به هیچی...چهار دیواری های تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر

خیلی وقته که نور افتاب و نچشیدم و بوی گل و ندیدم و نم بارون رو نشنیدم...

یه تیکه ذغال برمیدارم و یه مربع بزرگ می کشم روی دیوار سفید اتاق.

حالا هم یه بعلاوه وسطش...

فکر می کنی همه چی درست بشه؟!

فکر می کنم که این تنها پنجره ی اتاقم یه روزی باز بشه...شاید .

دیگه از پنجره های چوبی قدیمی هم کاری برنمیاد...اخه موریانه ها خوردنشون...

صدمین پنجره (یکی از پست های قدیمی و کوتاه ام...یادش بخیر)

.......

هـــــــــوی با تو ام (با خودم ام)

تا کی می خوای چشماتو ببندی؟!

ببینم اصلا حواست هست؟! اصلا حواست هست کجا پاتو میذاری؟! یا چه هوایی رو می کشی تو سینه ات؟!

خیلی ها دور و برتند...می بینیشون؟؟؟

رضا رو چی؟ اونو هم می بینی؟

چشاتو باز کن... خوب باز کن 

رضا همون پسریه که تو مترو کارت شارژ می فروشه و دیستروفی عضلانی داره...همونی که به زحمت حرف میزنه یا به سختی خودشو معلق به میله ها نگه میداره.

رضاها رو بشمار...رضای ۱ رضای۲ رضای ۳ و ...

شاید وقتش رسیده که تو هم تکونی به خودت بدی...فکر نمی کنی زیادی تو دنیا جا تنگ می کنی؟!!!

هـــــی با توام....یه تکونی بخور اخه...

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دوباره یه هفته ی پرمشغله ....

البته دوسش دارم.

شنبه صبح بعد از سحری دراز کشیدم ...خوابم برد و ساعت رو هم که گذاشته بودم ۵:۲۵ زنگ بخوره خاموش کردم...ساعت ۵:۵۹ دقیقه به لطف مامانم از خواب بیدار شدم.با سرعت نور حاضر شدم.در واقع یک دقیقه فرصت داشتم که حاضر شم و راه بیفتم تا سر ساعت ۶ کلاس باشم...

ساعت ۸ اومدم خونه و ۴۵ دقیقه استراحت کردم و حاضر شدم و راه افتادم سمت کهریزک...ایستگاه حرم مترو پیاده شدم.یک ساعت به یک ساعت قطار واسه کهریزک میاد.منم ۲۰ دقیقه نشستم تا بیاد.ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم.امان از دست اداره جات دولتی...تا ساعت ۱۲:۲۰ منتظر موندم تا نامه ام رو بدن دستم.باید از اون طرف نامه رو می بردم خیابون جمهوری...قطعا نمیرسیدم.برگشتم خونه....۲:۴۵ خونه بودم.

یکشنبه هم برنامه به همین منوال شروع شد...۶ تا ۸ کلاس و بعدشم اومدم خونه و دوش گرفتم و یکم استراحت کردم.ساعت ۱۱ از خونه بیرون اومدم.میدان انقلاب پیاده شدم و رفتم جمهوری و وارد اداره شدم...تعجب کردم داشتند اسباب کشی می کردن و حراست اصلا بهم اجازه حرف زدن نمیداد...گفتم اقا همین دیروز باهاشون هماهنگ شده خودشون گفتند نامه رو براشون بیارم(گفتم که امان از دست ادارجات دولتی که تو پیچش حرفه ای هستند)

بعد از چند دقیقه الافی و هماهنگی های تازه ادرس جدید رو تلفنی بهم ابلاغ کردن و گفتند که بیا اینجا نامه ات رو تحویل بده.جواب قطعی بگیر.جمهوری اتوبوس سوار شدم و رفتم استامبول و از اونجا هم نوفل لوشاتو...

وارد مکان جدیدشون شدم...بازم حراست نذاشت برم بالا گفت امروز کار کسی رو راه نمیندازند...هی می گم اقا چرا نمی فهمی خودشون الان به من زنگ زدن گفتن بیام شما یه سوال بپرس...به خودش زحمت هم نداد اندکی!!!!

خودم تماس گرفتم...البته بیهوده بود.به من می گن الان ساعت نماز و ناهارهستش(ماه رمضون رو دقت شود)باید منتظر بمونی..

هی وایسادم...همه کارمنداشون رفتن.باز هم جناب به خودشون زحمت ندادن که حداقل خبر بدن و به من بگن برو بعدا بیا(یعنی برو گورت رو گم کن)

بالاخره نامه رو دادم دست کس دیگه ای که بهشون برسونه و قید جواب قطعی رو زدم....خیلی بهم بر خورد.میدونم که به کسی که سفارشم رو کرده بود هم شدیدا برخورد(دروغ می گم زیاد اطمینان ندارم)اخه زشت نیست همکار همکارش رو ضایع کنه؟؟؟!!!!

اومدم بیرون...رفتم میدون فردوسی و با مترو برگشتم خونه...به صورت وحشتناکی گرمازده شدم و پاهام هم ورم کرده(۲۰ کیلومتری پیاده روی کردم)

باقری-دروازه شمیران-میدان انقلاب-خ کارگر-خ لبافی نژاد-خ جمهوری-خ استامبول-خ نوفل لوشاتو-خ هانری کربین-پل حافظ-خ انقلاب-میدان فردوسی-دروازه شمیران-باقری---->بالاخره خونه

در کل روز جالبی بود...دوسش دارم

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

(یا من ارجوه لکل خیر)لبخند

خدایا تو خود می دانی ان چه در من می گذرد

تو خود گواه من باش

چشم

می خوام یادی کنم از ارزوهایی که همیشه داشتم و در گذر این سالها بهشون رسیدم و فراموش کردم که چقدر برام مهم بودن و  خدا اون ارزوها رو براورده ساختهخجالت

شرمنده ام از اینکه بنده ای فراموشکارم خجالت

تا وقتی که چیزی رو می خواستم به حلقه ی درگاه خدا تمام تنم رو اویختم و وقتی که به خواستم رسیدم   پیمانم با عزیزترینم رو فراموش کردمآخ

هر موقع می خوام از ارزوهام بنویسم نمی دونم کدوم رو بنویسم و انقدر تعدادشون زیاده که نمی تونم چیزی بنویسمچشم

فقط همینوقت تمام

خدایا هیچ دلی را بی ارزو مدار   و   هیچ ارزومندی رو با دست خالی از درگاهت برمگردانفرشته

امین

برای من هم دعا کنین که خیلی خیلی خیلی نیازمندمخیال باطل

پ.ن:دیروز دو تا از دندون عقلام رو کشیدم  نیگانیشخندهمین مقداری هم که از عقل داشتیم رفتزبان

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دقیقه های اخره

اره   اخرین لحظه هاست و دیگه هیچوقت و هیچوقت هم تکرار نمی شه{#emotions_dlg.e1}

اگه می تو نستم و قدرت نگه داشتن زمان رو هم داشتم هیچوقت اینکار رو نمی کردم  گذشت زمان قشنگه   خیلی قشنگ

اروم اروم سفیدیا میان و سیاهیا میرن  یه چروک  دو چروک  سه چروک......

بعدشم یه اه بلند می کشی و می گی:پیرشدیم  یادش بخیر جوونی

کم کم خمیده می شی و قلبت سعی می کنه با خم کردن کمرت بیشتر به سمت زمین کشیده بشه

می خواد برگرده به همونجا که بوده

چقد دوری   چقد غربت   چقد بیگانه وار نگاه کردن به این دنیای گاه اشنا و گاه غریب

شاید یه زمانی هم برسه که دیگه نتونی از جات بلند شی

اونجاست که می گی: خاک می خواند مرا هر دم به خویش{#emotions_dlg.e1}

چقد می تونه شیرین باشه   گذشت زمان   فراموشی  امیددیدار  وصل

امروز داشتم به پشت سرم نگاه می کردم {#emotions_dlg.e30}

بهمن ماه سال هشتاد و هفت هم تموم شد    چند دقیقه ی اخره و وقت خوش امد گویی به یه ماهه نیمه بهاری  نیمه پاییزی  نیمه زمستونیه

امسالم داره پیر و به افول خودش نزدیک می شه   ولی بعدش یه بهاره

خدایا شکرت{#emotions_dlg.e46}

پ.ن{#emotions_dlg.e28}

تو همین لحظه ها یه احساس قشنگی بهم دست داده که باید اعتراف کنم صدای شکفتن بلورهای تنم رو می شنوم  {#emotions_dlg.e29} امشب تا صبح بی خوابم{#emotions_dlg.e37}

نوشته شده در ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

انقدر ترافیک شدیده که ماشین ها اصلا حرکت نمی کنند و از شانس من امشب تهران تصمیم گرفته که همون پارکینگی که پیش بینیش رو کردن بشهچشم

ساعت 5/5می رسم به سالن الغدیر و جشن شب یلداخمیازه

و این شب یعنی مبارزه ی سپیدی با سیاهی و جشن پیروزی نور و صبح لبخند

رفتن غم انگیز پاییز و سلام با شبی چون یلدا به زمستانی سردقلب

به سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا تا حداقل دیدن دوستای وبلاگ نویس نصیبم بشهاسترس

خوشبختانه مراسم هنوز تموم نشدهاوه

گل یخ رو پیدا می کنم و می رم پیشش می شینم چشمک

کم کم بچه ها رو از گوشه و کنار پیدا می کنم و با بعضی ها هم از راه دوره سلام می کنم تا جایی که دست رویا رو که داره جلوم راه میره می گیرم و باهاش سلام علیک می کنم و اونم مجبور می شه رو دو پاش جلوی من بشینه تا مزاحم دید پشت سری ها نباشهلبخند

کادوی خداحافظی دکتر بوترابی یه سبد پر از عروسک و یه قاب کادوپیچ بود که نفهمیدم چیه!خیال باطل

زیاد طول نمی کشه و مراسم تموم می شه و از طرفی تازه شروعه چون می خوایم عکس یادگاری بگیریم و بچه ها رو ببینیمچشمک

دکتر نم نم رو دیدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و دکتر شروع کرد به ویزیت کردن گل یخ گوشه ی سالن زبان

به قول حمید پارسا دکترچکه چکه یا دکتر نمورهخنده

این دفعه هم مثل دفعات قبل به من سن ایچ نمی رسه و از عطش اب یخ می خورمآخ

عروسکای دکتربوترابی رو ازش می گیریم و با دکتر و عروسکا عکس یادگاری می گیریمنیشخند

می خواستم جدی جدی یکی از عروسکای باباپرشین رو به عنوان یادگاری بردارم اما دلم نیومدخجالت

من و گل یخ و حمیدپارسا و یاسین و شادی و پویان ....... دیگه یادم نیست عکس یادگاری انداختیم که وقتی رسید به دستم میذارمشچشمک

تقریبا اخرین نفرایی هستیم که سالن رو ترک می کنیمعینک

تو راه خروج از دانشگاه به کدخدا زنگ می زنم و بازم دل به دل راه داره چون همون لحظه در حال زدن اس ام اس شب یلدا بودبه من زنگ بزن

بهش می گم جات خالی بود و از کدبانو می پرسم و ارتباط قطع می شه و دیگه هم نمی شه باهاش تماس بگیرمکلافه

یه کمی هم جلوی دانشگاه وای میستیم و حرف می زنیم و بعد هم متفرق می شیم بامن حرف نزن

ساعت ۶:۴۵راه می افتم و ساعت ٩:۴۵می رسم خونهمنتظر

دلم می خواست همه می اومدین ولی خیلیاتون نبودینبغل

پ.ن(عاشق شبای یلدام)

نگار(نیک نفس) کله ات رو می کنم یه سراغ نمی گیری از من که اونجا پیدات کنمزبان

دکتر جاتون خالی می شه و من بدکاری کردم که ازتون اون عروسک رو یادگاری نگرفتمخجالت

کاش سالن جشنای پرشین یه سالن یه طبقه بشه که همه بچه های پرشین پیش هم باشن(البته نظره انتقاد نیست)فرشته

نوشته شده در ۳٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

گریهدست علی بالا رفت

تا فرشتگان با جهان بیعت کنند(عیدتون مبارک)لبخند

 

از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن ممنونماچ

عجب مهمونی شد

جاتون خالی

کدخدا و خانمش هم اومدن

ایشالله تو جشناتون جبران می کنم

بگذریم

روز تولد خود ادم  ادم و ببرن تولد به نظرتون پدیده ای نیستنیشخند

این اتفاق دقیقا برای من افتاد

روز تولدم رفتم تولد یکی دیگه    این هم یکی از عجایب خلقت می تونه باشهزبان

البته به زور بردنم  چون سخت سرسختی می کردم که نمیام گریه

ما هم دیگه بندو بساط رو جمع کردیم با کدی و خانمش و خانواده رفتیم تولد در تولد کردیمابله

هه ههنیشخند

پ.ن:

کدی به کوری چشم حسود هنوز زنده ام و بدخواهام در حال ترکیدنهیپنوتیزم

اخه می دونی یکی چند وقت پیشا بهم اس مس زد که با تفنگ افتاده دنبال بدخواهام چشاشونو در میاره شیطان  بعدشم به قوله خودت من ٧ تا جون دارمفرشته

حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را!!!!!!!!

این دو تا کفش دوزکا رو می بینین کدی و خانمشن   بلوتوثش پخش شدهشیطان

اون قورباغه هم کیوونه و بقیه هم به ترتیب از سمت چپ دوستاشن یعنی کیا و کامران و کوروش اون موش زرده هم سعیده استنیشخند

اون بادکنک صورتیه هم مینائه و سبزه هم نازنینه و بقیه هم واقعا بادکنکنزبان 

 خودمم که داشتم تصویر برداری می کردم

اون جوجه تیغ تیغیه که خیلی موزیه هم مجیدهخنثی

بقیه هم در این تصویر نیستند و مشغول پایکوبی اونورن

از سمته راست بگم  لباس سبز رنگ رنگیه نقاش باشیه خودمونهلبخند

بقلیش توپوله که خودش هنوز نمی دونه تو مهمونی بوده ازش عکس گرفتیم نیشخند

لباس ابیه هم پیمانه از دریا اومده  چشمک بغلیش هم دکتره و اون لباس صورتیه هم گل یخ و بغلیش هم گلنازهبغل

راستی عکاس این عکس هم بهزاده ایدینم اونیه که پیشه دکتره و سواره چرخهمژه

بقه هم همچنان هستند که نمیشه عکساشون رو گذاشتچشم

کدیییییییییییییییییییییییییییی کادوی من چی شد ناراحت

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همتی کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی اب استلبخند

 

همواره می نویسم و دلم برای اینجا تنگ می شود رفتنی نیستمنیشخند

وقتی یه مدت طولانی نمیای به جایی که دوسش داری احساس دلشوره می کنی  دلت تنگ می شه می خوای زودتر یه وقت خالی پیدا کنی واسه سر زدنه به خاطراتقلب

حکایت منهخنثی

میام و می نویسم و حال همه رو می گیرمزبان

بعدش یه مدت گم و گور می شم (یه نوع سادیسم بی خطر)چشم

پ.ن:١-دکتر بوترابی عزیز درگذشت پدرتون رو تسلیت می گمناراحت

٢-سعی می کنم به وبلاگ همتون سر بزنم مخصوصا تو شادیچشمک

٣-ادم بزرگ تو هنوز فیلتری  غر نزن که چرا بهت سر نمی زنمیول

۴-ایول اونایی که به یادم بودن(سعیده .زیتون.شادی.کدی و ...)بغل

۵-پگاه تو لطفا نظراتت رو فقط خصوصی بفرستعینک(راستی تفلدت مبارک)

 

نوشته شده در ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

همه شب غرق به غم در فکری

نکند از من بی تقوا

تو ببندی نظرت رالبخند

 

دیروز تو خیابون یه باد تند اومد و برگای زرد رو جابه جا کرد لبخند

انگار پاییز با تموم وجود فریاد زد هیییییییی من اومدمممممممممممبغل

من عاشق پاییزم تو این فصل همه رنگ هستقلب

حتی روزای افتابی یا سرد و بارونی اخراشم که روزای برفینیشخند

بگذریم از وضعیت هوا و هواشناسیچشمک

تو این هفته دو روز رفتم خونه برادرم یه دختر 6 ساله داره که عاشقشم اسمش نازنینهماچ

اون بهم گیر داد که باید بیای خونمون کلی کار داشتم ولی انقد دستامو صورتم و بوس کرد که دلم نیومدخجالت

تو این دو روزی که پیشش بودم از صبح تا شب باهاش بازی می کردماوه

بازی هایی که تو بچگیم به این شدت انجام نداده بودمنیشخند

با هم حباب بازی-خمیربازی-خونه سازی-بازی های کامپیوتری-نقاشی با ابرنگ-دنبال بازی و.....کلی کارای دیگه انجام دادیمابله

بهم گیر داد که باید با هم دونفره برقصیماسترس

حالا فکر کنین من با قد یه بچه ی 6 ساله چطوری تانگو یا والتس یا......برقصمخنده

خلاصه حسابی تخلیه روانی شدم و به کل از قید باید و شاید اومدم بیرونفرشته

ولی وضعیت خوابم به کل به هم ریخت چون صبح تا شب منو بیدار نگه می داشت و با هم بازی می کردیمخمیازه

درست مثل اسمش نازهبغل

پ.ن:نیشخند

1-برا دیر اپ کردم هیچگونه ادعا و بهونه وحرفی ندارمزبان

2-چیزی که الان خیلی ذهن وبلاگ نویسا رو مشغول کرده راهکارایی برای اموزنده شدن وبلاگاست.از این راه کارا به منم بدین شاید اینجا رو کردیمش اموزشگاه.یول

3-این اپ فقط به دلیل تهدیدای کدی(کدخدا)و سعیده بود وگرنه هنوزم قصد نداشتمچشم

نماز روزهاتون قبولقلب

التماس دعافرشتهماچ

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دیدین بعضی وقتا دل ادم از همه می گیرهناراحت

منم امروز اینجوری شده بودمدل شکسته

نمی دونم چرا ولی دلم مثل همیشه با بابام صاف نبودچشم

انگار هر چی ناراحتی تا حالا از دستش داشتم امروز ریخته بود بیرونسوال

کلی با خودم کلنجار رفتم و گریه کردمنگران

بابای من یه بابای اسمونیه فرشتهولی راستش رو بگم خیلی ساده استلبخند

همیشه به همه اعتماد می کنه و من از این کارش رنج می برمخنثی

تا حالا به هیچکس توهین نکرده بغلبده کسی رو نخواسته قلب

امروز به اندازه ی تموم زندگیم دلم از دستش پر بودمنتظر

به خاطر اینکه چرا انقد خوبه؟ سوالچرا انقد راحت از همه چی می گذره؟سوال

چرا تو این دوره زمونه ای که همه تشنه ی پول و مقامن انقد راحت از مالش دل می کنه؟تعجب

بعضی وقتا هم فکر می کنم که همه ی ادمایی که با دین وایمونن همینجورینچشم

اونوقته که شیطون میره تو جلدم و می گم کاش با دین و ایمون نبودنگران

ولی نه.......هر چی هم ازش دلگیر بشم می خوام خودش باشهبغل

خود خودش باشهماچبغل

نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

باروون...باروون...باروونقلب

عاشق این کلمه امبغل

دیروز وقتی دیدم باروون می باره از خوشحالی یه نیمچه جیغ زدمخجالت

چرا بعضی از ماها وقتی باروون می گیره تو خیابونا میدویم و فحش و ناسزا به زمین و زمان می دیمسوال

بعضی ها هم که اصلا بدون چتر دمه پنجره هم نمی تونن برنچشم

جلوی خونه ی ما یه ساختمان سه طبقه هست لبخند چند روز پیش اقای خونشون داشت بالاکن رو می شست  شیر اب رو هم باز گذاشته بودنیشخند(الان بحث ما اخلاقیات نیست)

دختر کوچولوی طبقه ی پایین با چترش اومده بود تو بالاکنشون و از قصد زیر ابی که از بالا می ریخت وایساده بودماچ

وقتی این صحنه رو دیدم خیلی خوشم اومدبغل

بچه ها چقد قشنگ فرصتای شادی رو برای خودشون بوجود میارنمژه

دلم باروون می خواد خیال باطل یه عالمه باروونلبخند

نوشته شده در ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

از طرف این ارزوی شیطون به یه بازی وبلاگی دعوت شدمنیشخند

خوب اولش باید ده تا چیزی رو که دوست دارم بگم:قلب

1-خودم و کودک پنج ساله ی درونم(این همون خودشیفتگیه معروفه منه)مژه

2-شیطنت و کرم ریختن و پریدن بالا و پاییناز خود راضی

3-شنا و وشو و والیبال(عاشقشونم)بغل

4-مسافرت(همیشه واسه رفتنش اماده ام و وسایل مورد نیاز رو لیست وار تو ذهنم دارم)گاوچران

5-نقاشی کردن(پرتره/روی بوم/سیاه قلم و...)خیال باطل

6-فوگول نازنینم(یه ماهیه واقعیه خشک شده دارم از اونا که وقتی می ترسه خودشو باد می کنه و بدنش تیغ تیغیه)ماچ

7-کتاب و کتاب خوندن(دیوونه وار کتاب می خونم همه کتابای پائولو کوئلیو رو خوندم دیروز هم کتاب 1000 صفحه ای کلئوپاترا(کالین فالکنر) رو به اتمام رسوندم)یول

8-فیلم که بسیار می بینمهیپنوتیزم

9-باوون(انقد عاشقشم که هر وقت میباره با هر شدتی که باشه می پرم زیرش هیچوقتم از چتر استفاده نمی کنم ابدا)عینک

10-وبلاگم و دوستای وبلاگیمبغل

حالا ده تا چیز که ازشون متنفرم:سبز

1-ادمای بداخلاق و ترشروی دروغگو و صد رواسترس

2-جرج (دابلیو)بوشزبان

3-چاله های تو جاده اسفالتآخ

4-پاریس هیلتونمنتظر

5-لئوناردو دی کاپریوسبز

6-همه جور ماری به جز مار کبرا(این مار خیلی باشخصیتهاز خود راضی)

7-افه و فخرفروشیافسوس

8-ادمای دو به هم زن خبرچین(خیلی از اینا زخم خوردم مادرررررر)نگران

9-اکتاویان گایوس جولیوس سزار(برادر زاده ی جولیوس سزار)سبز

10-صندلی که پایش لق بزنهخمیازه

این یکی سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟فرشته

خوب اولش یه متن خداحافظی و حلالیت واسه همه می نویسم+وصیت نامه لبخند

بعدش به دوستای قدیمی یه زنگی می زنم ویه خوش و بشی می کنم و یه مهمونی چند ساعته با همه فک و فامیل و دوستان و اشنایان راه میندازمبغل

واسه اعضای خانوادم کادوی اخر رو می گیرمماچ

بلیط هواپیما می گیرم و می رم به خلیج همیشگی فارس عینک

و در اخر مامان و بابام رو می بوسم و می شینم لب ساحل تا دوست بسیار عزیزم که همیشه با منه بیاد منو ببرهخنثی

اها شیطنت های کودکی رو هم دوباره زنده می کنم مثلا زنگ در همسایه ها رو می زنم و فرار می کنمشیطان

سوال بعدی هم اینه که 5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟هیپنوتیزم

فرطی صفحه پرشین بلاگقلب رو باز می کنم و در عین حال یاهو مسنجرم رونیشخند

تمام افلاین ها رو می خونم و بعد از اون نوبت به کامنتها می رسه و به ای-میل هام هم سر می زنمزبان

واسه بچه ها کامنت می ذارمخجالت

360 رو باز می کنم ببینم چه خبره بعضی وقت ها هم از بیکاری اپش می کنمچشم

اگه کاری هم تو سایتای دیگه قرار باشه انجام بدم یا متنی چیزی بخوام رو هم در اخر انجام می دملبخند

اون مابین هم اگه کسی پی ام بده جواب می دم از خود راضی

حالا هله هوله ی مورد علاقه ی شازده چیه؟خوشمزه

خوب من عاشق بستنیم(انواع و اقسامش)لبخند

برای کاکائو می میرم مخصوصا شکلات گرم یا(hot chocolate)تشویق

می تونین واسه کادو تولد بهم یا شکلات بدین یا پاستیلزبان

هر چیز ترشی رو از قبیل لواشک و الوچه و ... دیوانه وار دوست میدارمخوشمزه

ادامس یکی از سرگرمیهام هستش

چی توز می توری هم پفک مورد علاقمهبغل

مامانم هنوز که هنوزه مجبوره فریزر رو پر از نوشمک کنه

اهاااااااااااا راستی یادم رفت بگمنیشخند

من از اون اسمارتیزا که قدیم ندیما ساله 40-42 تو پاکتای لیوان مانند بود خیلی دوست دارم حیف که دیگه از اونا نیستناراحت

+تمام هله هوله های خوشمزه ی دنیا

تماممتفکر

حالا من باید 5 نفر رو از بین دوست جونای وبلاگ نویسم به این بازی دعوت کنم البته دلم می خواد همه رو دعوت کنم ولی الان 5 نفر رو دعوت می کنم بقیه رو دفعات بعدنیشخند

خوب...

همه دستا بالا 1-کدخدا خودت اولیش هستی

2-تنها در پاییز(نازنین منتظرم)

3-برای تو می نویسم همیشه...(هر دو تاتون باید بنویسید بی برو برگرد)

4-توپول کاره خودته (به پاکی دریا)

5-زیر درخت ارزو(سعیده منم تو اپت حضور یابم لطفا)

6-نفر ششم هم خودم اضافه می کنم (باباپرشین)

نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دوباره مثه بچگیام شدملبخند

یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شدچشم

5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگیلبخند باغ کودکی های منبغل

تو اون هوای خوب  توی راه  سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنمزبان

چه حس قشنگ و لذت بخشی بود  یه سفر در زمان بود هیپنوتیزمدقیقا پنج ساله شده بودمابله

باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد  زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت بازنیشخند

یه تاپ بازیه حسابی هم کردمزبان

مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردمبغل

به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم مژه

تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف عینک

تو دشتا دویدم و داد زدملبخند

تازه یه ذره احساس راحتی کردم

توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفتقلب

به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم  تک و تنهاچشم

و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کردزبان

اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم نیشخند  دوباره برگردم به نقش خودم

پایین نوشت:نیشخند

بازم فرودگاهناراحت

١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد برهنگران(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده  اون مهراباد چی بود ابرومون رو می بردسبز)

٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم  دلم کلی براش تنگ شده بود بغلتا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنهچشم

 ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا)تشویق

۴-از دست این داداشم امیرزبانانقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم نیشخند( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کردخنده)

۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم زبان

جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم   واسه خودش شده بود مهمونینیشخندجای همگی خالی

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

اتاق جدیدم رو توی خونه ی جدید زیاد دوست ندارم  البته یه اتاق جمع و جور و در کل خوبهخنثی

ولی اتاق قبلیم(تو خونه قبلی)خیلی بهتر بود  یه جوری بود که صبحا از پنجره افتاب می زد تو صورتم و عمرا اگه می تونستم تا ساعت ٨ صبح هم بخوابم   ولی الان...آخ

یه چیز دیگه ای هم که خیلی ازارم می ده اینه که هر وقت به بیرون از پنجره نگاه می کنم یه منظره ی زشت می بینم   یه ساختمونی که سازندش اصلا سلیقه نداشته و واییییییی از سر و روش کثافت می بارهسبز

ولی امروز یه صحنه ی قشنگ رو یکی از تیراهنای نورگیره اون ساختمونه دیدمیول

دوتا کفتر خیلی توپول و بامزه یه تریپ عشقولانه برداشته بودن و عشق بازی می کردنزبان

خندم گرفتمژه دیدم بدون اینکه به جای زشت دور و اطرافشون نگاه کنن به زیبایی خودشون می بالن قلبحالا ما ادما   یکی مثه خوده من   به جای اینکه به اسمونی که از پنجره معلومه و می تونم بهش عشق بورزم نگاه کنم بغلبه چشم انداز ساختمون روبه رویی نگاه می کنم

ولی حالا که دقیقتر نگاه می کنمهیپنوتیزممی بینم  نه انقدا هم زشت نیست  من اگه بخوام می تونم قشنگ ببینمش تا هر وقت از پنجره بیرون رو نگاه می کنم اذیت نشملبخند

پایین نوشت:نیشخند

نمی دونم چرا مثه بچه ادم صبح ها یا عصرا اپ نمی کنمچشمهر وقت می خوام اینکارو انجام بدم می رم سروقت نقاشی کردن   قلموهام صدام می کنم  انگار فهمیدن عاشقشونمخجالت

از کدی(کدخدا)مهربونم هم ممنون که یه ایده ی قشنگ واسه پنجره ی اتاقم دادقلب

دارم جلو جلو خبر می دممتفکر همه حواسا جمع  ٢۵ تیر تولد یه سالگی وبلاگمه نیشخند بیاین یه جشن براش بگیریم هورا  اخه اولین تولد خیلی مهمهلبخند

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

پرشین بلاگ رو خیلی دوست دارم عاشق وبلاگم هستمقلب بخشی از زندگی منه چون یه سری از خاطرات خوب و بدم رو بدون رودربایستی یا  با رودربایستی اینجا می نویسمیولنزدیک به 4-5 سال هم هست که وبلاگ می نویسم ولی از یه جا به جای دیگه پریدم تا اینکه به اینجا رسیدمنیشخند

ولی یه مدته که این خونه ی پدری صفای همیشگی رو نداره ناراحتچرا؟.....سوال(باباپرشین عزیز می خوام چند لحظه نقش یه نفوذی رو برات بازی کنم و حرف دل وبلاگ نویسای چندساله رو برات بگمعینک)

ببین باباپرشین بیشتر وبلاگ نویسایی که من باهاشون دوستم و تو هم یه زمانی باهاشون خیلی صمیمی بودی یا هنوزم هستی یه جورایی ازت دلخورنناراحتدل شکسته

هیچکدوم دوست نداریم که فقط به این دلیل که ارزش اقتصادی و تجاری وبه طور کلی مادی برای یه نفر داریم درد ودلامون رو تو وبلاگامون بنویسیمقهر این یه موردش بودیول

به اطرافیان هم لطفا توجه بیشتری کنینهیپنوتیزم بعضیاشون باعث می شن که بلاگرا از پرشین دور بشناسترس

یه سری از دوستان بلاگفاییم(١۵ نفر) تونستن یکی از دوستای پرشینی و بکشن اونور خط(بلاگفا)آخ اینکه خوبه چند نفر یه نفر و کشیدن اونور خنثیبه ما باشه یه نفر 15 نفرو می کشونه اونورنگران

تازگیا بعضی از بلاگرا به دلایلی دیگه نمی نویسن که ادم دلش می سوزه ادمایی با این نبوغ فقط به خاطر مدیریت یه سرویس ول می کنن و می رنافسوس(ددددد نگو به درک باباپرشین نیشخندبه خدا همه واسه نوشتن یه دلخوشی دارن دیگهلبخند)

ببین باباپرشین هی بچه ها رو حرص می دیکلافه و دلشون از دستت می گیره که یه وقت مثلا مثلا خدای نکرده بعد یه جشنی یا مراسمی کمرت می گیره و دیگه دیگه...ابرو

فرق نمی کنه که تو کدوم سرویس وبلاگ داشته باشیچشم ولی همیشه بچه های پرشین یه چی دیگه بودن و هستن و خواهند بود(یه نمونش جشنا و قرارای وبلاگیابله)

باباپرشین باید واسه بچه ها الگو باشین نه اینکه لینک بچه ها رو کم کم پاک کنیدقهر(مثلا یه نمونشیول اون اولا لینک من تو وبلاگت بود ولی الان نیستدل شکسته)

روابط عمومیه پرشین هم خیلی ضعیف شدهخنثی یه زمانی بچه ها خیلی راحت تر با مدیرا ارتباط برقرار می کردن ولی الان نهافسوس... دور باباپرشین حصار کشیدنعینک(لطفا دست نزنیدبامن حرف نزن)

تو جشن تولد پرشین بلاگ هم هی تورو خواستن که بری روی سن و جوایز رو اهدا کنیزبان این نشون می ده که درک مسئولین تا حد زیادی پایین اومدهمتفکر اخه باید خودشون می فهمیدن که باباپرشین تو این رفت و امدها لاغر می شه و تریپ بازاریش به هم می ریزه چشم

این فقط چند نمونه از شکایات بچه ها و البته و البته خودم بودلبخند که وقتی شروع کردم به نوشتن یادم اومدنیشخند

پایین نوشت:نیشخند

1-باباپرشین اگه می خوای فیلترم کننگران ولی من حرف دل خیلیا رو گفتم که با حرص می گن اخرشم کار می دن دستت(یادته کمرت گرفتاز خود راضی)

2-ولی خیلی دلم شکست لینکم رو پاک کردی دل شکسته(یاد باد ان روزگاران یاد بادخیال باطل)

3-از باباپرشین به عنوان مدیر پرشین بلاگ یه سوال دارمیول:بچه ها برای چی وبلاگ می نویسن؟سوال

4-لطفا کسی نگه که چرا انقد با پررویی حرفام رو زدم عینکخود باباپرشین می دونه که چقد باهاش راحتمچشمک حالا هم اگه ناراحت شده باشه خودش بهم می گهنیشخند

دوستون می دارمماچ

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |


من تو را تا آسمان ها
من تو را تا بی کران ها
از زمین تا آسمان ها
دوست دارم می پرستم
من تورا همچون اهورا
من تورا همچون مسیحا
همچون عطر پاک گلها
دوست دارم می پرستم
من تورا تا لحظه های انتظارم
عاشقم با این نگاه بیقرارم
من تورا با آنچه هستم
دوست دارم
می پرستم

 

سلام سلام

چه بوی عیدی میاد از این ور و اونور   خونه ی ما که بد بهم ریخته واسه عید

مامانه همه رو صف کرده و وظایف رو هم اعلام    جاتون خالی دیروز افتادم به جون اتاقم و نصفه نیمه کاراشو کردم   انقد تمیز شده که نیگاه بهش می کنم غرق در لذت می شم

می خوام وبلاگم رو هم یه خونه تکونی بکنم ولی انگاری نمی شه عکس اون بالا رو عوض کنم مثه اینکه نسخه ی جدید پرشین هنوز با ما جور نشده

بلههههه این قصه سر دراز دارد     تا این سیستم خودشو تو دلمون جا کنه خیلی زمان میبره

راستی یه برنامه ریزی دارم که اگه بشه فرط و فرط اپ می کنم   ایشالا که بشه

پایین نوشت:
 
۱-محرمم دیگه تموم شد.محرم امسال اون حال و هوای همیشگی رو نداشت مثه همیشه نبود
۲۸ صفر هم میاد و زودتر از خود محرم می ره
خوب دیگه نیومدم از این چیزا بگم     فقط مارو یادتون نره واسه مریضامون خیلی دعا کنید
دعا کنید که دل ما هم شفا بگیره

۲-خودتونو حتما واسه عیدی دادنه به من اماده کنین    چون این کودک فهیم عاشق عیدیه

۳-راستی خواباتونو جدی بگیرین مخصوصا اونایی رو که می دونین تعبیر دارن  الان نمی خوام بحث و به این سمت منحرف کنم ولی یه پست جانانه قراره که راجع به خواب بذارم    یه خوابی که کل فامیل ما رو در بر گرفت

۴-چرا تعداد این شکلکای پرشین کم شدهمن نمیتونم اینجوری زیاد بنویسم    اخه چه جوری احساسم رو به شماها القا کنمخوب کم میارم دیگه

 

دوست داشتن بهانه نمی خواهد

دوستت دارم(دوستتون دارم)

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

 

اسمان شهر غریبی است

هم سفرها در ان با دو بال ذهن کوچه پس کوچه ها را می روند

سر هر خانه ی دوست چه سلامی چه علیکی

 جان به هم هدیه می دهند

چه کسی ان بالاست

که صدایش اشناست

رنگ ابی با تنش امیخته است

و تلالو اش به اب و دریاست

ما به چه دل خوش داریم

یادمان باشد جای ما ان بالاست

انکه بحر در کوزه ریزد به چه سود؟

انکه از سنگ به خود اویزد که چه سود؟

دلمان پرنکنیم

ان بالا اسمان دیگری است

شب هایش همه نور

دریایش همه زر

زیر پا حریر عشق اندازیم

و به پا گیوه ی ابر را نازیم

عشق اینجا به چه سود؟

سر به بالا و دم دار چه رفت؟

مردم این پایین به چه دل را فهمند؟

خنده ی یک کودک که چه بازی دانند؟

عشق اینجا که تنش اواز نیست

پا به پای اسمان ان بالاست

که چه از سنگ زدن بر شیشه

سر خود را دادیم بر باد فنا

مردم اینجا دل را به نشان ادمیت دانند

نه   دل خود جهانی دارد

خنده ی یک کودک

خنده ی عشق خداست

خنده هامان را کو؟

گریه هامان به چه سود؟

گل ما را که چه پرپر کردند؟

به چه حق ما را به غم اندازند؟

خنده ها را یابیم

غم هامان به درک

ردپاهایش را

از همین جا گیریم

عزم سفرهامان کو؟

ناله ی شادی دلهامان کو؟

اسمان دیگری است ان بالا

دل خود اسیر این جا نکنیم

برویم ان بالا

انجا که دگر خجالت از کفش به پامان نکشیم

هر که انجا می رود

کفش هایش کهنه است

راستی

کفش هامان به کجاست؟

اسمان را هوس دیداریم

خنده هامان بالاست

برویم ان بالا......

پایین نوشت:

۱ـاخیییییییی دلم واسه اینور اونور نوشتام تنگ شده   مخصوصا واسه پایین نوشت و خودش نوشتام

۲ـمی خواستم واسه امام حسین یه شعر بنویسم ولی دیدم قشنگ تر و عرفانی تر از این شعرم پیدا نمی کنم دیگه خودتون یه ذره معرفت و عرفانتون رو ببرید بالا

۳ـگاهی وقتا دل ادم بدجوری می گیره مخصوصا الان که هوا ابریه محرم امسال برای من مثه سالای دیگه نبود   کاش یه کمی به جای اینکه از خونه هامون بریزیم بیرون و بیفتیم دنبال دسته ها یه کمی می شستیم و فکر می کردیم که چرا و داریم به کجا می ریم؟(منظور اینه که با کارامون داریم می ریم کجا)

۳ـجاتون خالی به خاطر یخ زدگی پیاده رو ها چند روز پیشا خوردم زمین ولی خوشبختانه زیاد خندم نگرفت که نتونم از جام بلندشم(می دونین که چی می گم)

۴ـامروز یه دختر کوچولو رو تو خیابون دیدم که باورم نمی شد کلاس اول دبستانه   بیشتر شبیه یه جنین پیاده بوداصلا مثه جنینا هم راه می رفت  انقد بامزه بود(ماشالاه چقد هیکلای نسلهای ایندمون خوب می شه   همگی رشیــــــــــــــد)

۵ـراستی یه سوال:شما با یه ادمه خوش خنده چطور برخورد می کنین؟(منظورم یک کودک فهیم خوش خنده)

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

اضافه شد:

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از انکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

اه

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقد زود دیر می شم

(اینو واسه این نوشتم که یاد همه و خودم بندازم که چرا تا وقتی قیصر امین پور زنده بود تو وبلاگامون راجع بش نمی نوشتیم    حتی خودم

بازم برگشتیم به اصل    زنده کش و مرده پرستیم    عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

پرواز کرد به همین سادگیراخت می گیم پرواز کرد    مرد    رفت

ولی هیچ کی صدای لرزیدن ستون های شعر پارسی رو که نمی شنوده

یا نمی گه    این غریبه کی بود ؟           از کجا اومد؟

همین دیگه             حالا که رفت باید تو وبلاگها ازش یادی بشه)

بالا نوشت:

ای فرودگاه که عجب جایی تو         سرور همه غم هایی تو

خودش نوشت:

نمی خواستم راجع بش بنویسم اخه تا بهش فکر می کردم غمگین می شدم

ولی خوب گذاشتم یکمی بگذره حالا که برام قابل تحمل تر و عادی تر شده می نویسم

به این اعتقاد داری؟ (ای فرودگاه که عجب جایی تو سرور همه غم هایی تو) من که خیلی اعتقاد دارم هر موقع وارد فرودگاه می شم اضطراب عجیبی و شدیدی تمام تنم رو می گیره

زیاد ادمی نیستم که اضطراب بگیرتم ولی به فرودگاه حساسیت عجیب و غریبی دارم مثه یه غول برام می مونه ولی دوسشم دارم(می گم از چه نظر)

چون تنها جایی هستش که گریه کردن توش به این راحتیه می تونی جلو هزار تا ادم بدون رودروایسی و خجالت های های گریه کنه حتی از بهشت زهرا و قبرستون هم بهتره

اون جا تا میای یه کمی گریه کنی می گن (وا......دیدی فلانی رو چه جوری گریه می کرد.......اخه خجالت نمی کشه........یه ذره خوددار نیست و.........)هزار تا از این جور چیزا

اخ خدا هی حرف پشت حرف چی می شد این زبون رو به ادما نمی دادی؟

بعضی وقتا به کرولال ها حسودیم می شه(ولی عمرا اگه بخوام یه روزی لال بشم اخه من اگه جواب ندم میمیرم)

یه باز تو پارک ملت 5-6 تا پسر دیدم که همشون لال بودن و با زبون اشاره حرف می زدن دلم سوخت ولی گفتم از خیلی لحاظ ها از ما راحت ترن(گناه زبونشونم کمتره)

خوب از موضوع زیاد پرت نشیم

توی فرودگاه چون همه تقریبا حال و احوالشون شبیه به همه می تونی جلوشون گریه کنی هر جور دلت می خواد

حتی جلوی اونی که مسافرش داره برمیگرده و میاد پیشش(چون یه درد تو رو کشیده)

نتیجه اخلاقی=>پس هر وقت دلت خیلی گرفت و یه کمی هم مغرور و خجالتی بودی یا یه جوری تربیت شدی که گریه کردن رو عیب می دونی(به خصوص اقایون)بپر برو فرودگاه/نگو مسخره است برو دنبال مسافرت که تو اعماق وجودت خوابیده و به خاطر دیر کردنش های های و راحت گریه کن اخه بهترین جا واسه گریه کردنه.

پایین نوشت:

1-نگین گریه تو تنهایی بهترین چیزه چون تنها که گریه می کنی نمی فهمی اشکات واسه کی عزیزه (ولی تنها خلوت کردن بعضی وقتا بهترین راه حله و دوست داشتنی ترینه).

2-یادمون باشه اشکمون دره مشکمون نباشه و جلوی هر نامحرمی گریه نکنیم چون حرمتش رو درک نمی کنه.

3-یه سوالی که فقط برام مونده اینه که چرا سالن فرودگاه مهراباد هنوز که هنوزه یه ذره........(بی منظور سیاسی)

اخه یه تیکه از یه جاش که خراب بشه معلوم نیست کی می خواد درست بشه(جلو همه دنیا ابرومون رفت البته تا وقتی که پروازای خارجی هنوز از اونجا بود یعنی یه ماه پیش)

حرف اخر:

در باب هر نامحرمی

اشکان الماست مریز

بگذار محرم که شد

در چشم او اشکت بریز

-خودم-(سارا)-

(راجع به گریه بود خودتون یه جوری به فرودگاه ربطش بدین)

قربون همگی

نوشته شده در ۱٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |