شاهدخت سرزمین ابدیت
و خدایی که در این نزدیکی است پای آن کاج بلند لای این شب بوها روی قانون گیاه روی اگاهی اب... انشا: ماه رمضان امسال را چطور به سر بردید؟ به نام خدا . . . . . . . بی او... . . . . . . . پایان. دیگه فایده ای نداره.... هیچی به هیچی...چهار دیواری های تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر خیلی وقته که نور افتاب و نچشیدم و بوی گل و ندیدم و نم بارون رو نشنیدم... یه تیکه ذغال برمیدارم و یه مربع بزرگ می کشم روی دیوار سفید اتاق. حالا هم یه بعلاوه وسطش... فکر می کنی همه چی درست بشه؟! فکر می کنم که این تنها پنجره ی اتاقم یه روزی باز بشه...شاید . دیگه از پنجره های چوبی قدیمی هم کاری برنمیاد...اخه موریانه ها خوردنشون... صدمین پنجره (یکی از پست های قدیمی و کوتاه ام...یادش بخیر) ....... هـــــــــوی با تو ام (با خودم ام) تا کی می خوای چشماتو ببندی؟! ببینم اصلا حواست هست؟! اصلا حواست هست کجا پاتو میذاری؟! یا چه هوایی رو می کشی تو سینه ات؟! خیلی ها دور و برتند...می بینیشون؟؟؟ رضا رو چی؟ اونو هم می بینی؟ چشاتو باز کن... خوب باز کن رضا همون پسریه که تو مترو کارت شارژ می فروشه و دیستروفی عضلانی داره...همونی که به زحمت حرف میزنه یا به سختی خودشو معلق به میله ها نگه میداره. رضاها رو بشمار...رضای ۱ رضای۲ رضای ۳ و ... شاید وقتش رسیده که تو هم تکونی به خودت بدی...فکر نمی کنی زیادی تو دنیا جا تنگ می کنی؟!!! هـــــی با توام....یه تکونی بخور اخه... دوباره یه هفته ی پرمشغله .... البته دوسش دارم. شنبه صبح بعد از سحری دراز کشیدم ...خوابم برد و ساعت رو هم که گذاشته بودم ۵:۲۵ زنگ بخوره خاموش کردم...ساعت ۵:۵۹ دقیقه به لطف مامانم از خواب بیدار شدم.با سرعت نور حاضر شدم.در واقع یک دقیقه فرصت داشتم که حاضر شم و راه بیفتم تا سر ساعت ۶ کلاس باشم... ساعت ۸ اومدم خونه و ۴۵ دقیقه استراحت کردم و حاضر شدم و راه افتادم سمت کهریزک...ایستگاه حرم مترو پیاده شدم.یک ساعت به یک ساعت قطار واسه کهریزک میاد.منم ۲۰ دقیقه نشستم تا بیاد.ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم.امان از دست اداره جات دولتی...تا ساعت ۱۲:۲۰ منتظر موندم تا نامه ام رو بدن دستم.باید از اون طرف نامه رو می بردم خیابون جمهوری...قطعا نمیرسیدم.برگشتم خونه....۲:۴۵ خونه بودم. یکشنبه هم برنامه به همین منوال شروع شد...۶ تا ۸ کلاس و بعدشم اومدم خونه و دوش گرفتم و یکم استراحت کردم.ساعت ۱۱ از خونه بیرون اومدم.میدان انقلاب پیاده شدم و رفتم جمهوری و وارد اداره شدم...تعجب کردم داشتند اسباب کشی می کردن و حراست اصلا بهم اجازه حرف زدن نمیداد...گفتم اقا همین دیروز باهاشون هماهنگ شده خودشون گفتند نامه رو براشون بیارم(گفتم که امان از دست ادارجات دولتی که تو پیچش حرفه ای هستند) بعد از چند دقیقه الافی و هماهنگی های تازه ادرس جدید رو تلفنی بهم ابلاغ کردن و گفتند که بیا اینجا نامه ات رو تحویل بده.جواب قطعی بگیر.جمهوری اتوبوس سوار شدم و رفتم استامبول و از اونجا هم نوفل لوشاتو... وارد مکان جدیدشون شدم...بازم حراست نذاشت برم بالا گفت امروز کار کسی رو راه نمیندازند...هی می گم اقا چرا نمی فهمی خودشون الان به من زنگ زدن گفتن بیام شما یه سوال بپرس...به خودش زحمت هم نداد اندکی!!!! خودم تماس گرفتم...البته بیهوده بود.به من می گن الان ساعت نماز و ناهارهستش(ماه رمضون رو دقت شود)باید منتظر بمونی.. هی وایسادم...همه کارمنداشون رفتن.باز هم جناب به خودشون زحمت ندادن که حداقل خبر بدن و به من بگن برو بعدا بیا(یعنی برو گورت رو گم کن) بالاخره نامه رو دادم دست کس دیگه ای که بهشون برسونه و قید جواب قطعی رو زدم....خیلی بهم بر خورد.میدونم که به کسی که سفارشم رو کرده بود هم شدیدا برخورد(دروغ می گم زیاد اطمینان ندارم)اخه زشت نیست همکار همکارش رو ضایع کنه؟؟؟!!!! اومدم بیرون...رفتم میدون فردوسی و با مترو برگشتم خونه...به صورت وحشتناکی گرمازده شدم و پاهام هم ورم کرده(۲۰ کیلومتری پیاده روی کردم) باقری-دروازه شمیران-میدان انقلاب-خ کارگر-خ لبافی نژاد-خ جمهوری-خ استامبول-خ نوفل لوشاتو-خ هانری کربین-پل حافظ-خ انقلاب-میدان فردوسی-دروازه شمیران-باقری---->بالاخره خونه در کل روز جالبی بود...دوسش دارم (یا من ارجوه لکل خیر) خدایا تو خود می دانی ان چه در من می گذرد تو خود گواه من باش می خوام یادی کنم از ارزوهایی که همیشه داشتم و در گذر این سالها بهشون رسیدم و فراموش کردم که چقدر برام مهم بودن و خدا اون ارزوها رو براورده ساخته شرمنده ام از اینکه بنده ای فراموشکارم تا وقتی که چیزی رو می خواستم به حلقه ی درگاه خدا تمام تنم رو اویختم و وقتی که به خواستم رسیدم پیمانم با عزیزترینم رو فراموش کردم هر موقع می خوام از ارزوهام بنویسم نمی دونم کدوم رو بنویسم و انقدر تعدادشون زیاده که نمی تونم چیزی بنویسم فقط همین خدایا هیچ دلی را بی ارزو مدار و هیچ ارزومندی رو با دست خالی از درگاهت برمگردان امین برای من هم دعا کنین که خیلی خیلی خیلی نیازمندم پ.ن:دیروز دو تا از دندون عقلام رو کشیدم نیگا دقیقه های اخره اره اخرین لحظه هاست و دیگه هیچوقت و هیچوقت هم تکرار نمی شه اگه می تو نستم و قدرت نگه داشتن زمان رو هم داشتم هیچوقت اینکار رو نمی کردم گذشت زمان قشنگه خیلی قشنگ اروم اروم سفیدیا میان و سیاهیا میرن یه چروک دو چروک سه چروک...... بعدشم یه اه بلند می کشی و می گی:پیرشدیم یادش بخیر جوونی کم کم خمیده می شی و قلبت سعی می کنه با خم کردن کمرت بیشتر به سمت زمین کشیده بشه می خواد برگرده به همونجا که بوده چقد دوری چقد غربت چقد بیگانه وار نگاه کردن به این دنیای گاه اشنا و گاه غریب شاید یه زمانی هم برسه که دیگه نتونی از جات بلند شی اونجاست که می گی: خاک می خواند مرا هر دم به خویش چقد می تونه شیرین باشه گذشت زمان فراموشی امیددیدار وصل امروز داشتم به پشت سرم نگاه می کردم بهمن ماه سال هشتاد و هفت هم تموم شد چند دقیقه ی اخره و وقت خوش امد گویی به یه ماهه نیمه بهاری نیمه پاییزی نیمه زمستونیه امسالم داره پیر و به افول خودش نزدیک می شه ولی بعدش یه بهاره خدایا شکرت پ.ن تو همین لحظه ها یه احساس قشنگی بهم دست داده که باید اعتراف کنم صدای شکفتن بلورهای تنم رو می شنوم
انقدر ترافیک شدیده که ماشین ها اصلا حرکت نمی کنند و از شانس من امشب تهران تصمیم گرفته که همون پارکینگی که پیش بینیش رو کردن بشه ساعت 5/5می رسم به سالن الغدیر و جشن شب یلدا و این شب یعنی مبارزه ی سپیدی با سیاهی و جشن پیروزی نور و صبح رفتن غم انگیز پاییز و سلام با شبی چون یلدا به زمستانی سرد به سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا تا حداقل دیدن دوستای وبلاگ نویس نصیبم بشه خوشبختانه مراسم هنوز تموم نشده گل یخ رو پیدا می کنم و می رم پیشش می شینم کم کم بچه ها رو از گوشه و کنار پیدا می کنم و با بعضی ها هم از راه دوره سلام می کنم تا جایی که دست رویا رو که داره جلوم راه میره می گیرم و باهاش سلام علیک می کنم و اونم مجبور می شه رو دو پاش جلوی من بشینه تا مزاحم دید پشت سری ها نباشه کادوی خداحافظی دکتر بوترابی یه سبد پر از عروسک و یه قاب کادوپیچ بود که نفهمیدم چیه! زیاد طول نمی کشه و مراسم تموم می شه و از طرفی تازه شروعه چون می خوایم عکس یادگاری بگیریم و بچه ها رو ببینیم دکتر نم نم رو دیدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و دکتر شروع کرد به ویزیت کردن گل یخ گوشه ی سالن به قول حمید پارسا دکترچکه چکه یا دکتر نموره این دفعه هم مثل دفعات قبل به من سن ایچ نمی رسه و از عطش اب یخ می خورم عروسکای دکتربوترابی رو ازش می گیریم و با دکتر و عروسکا عکس یادگاری می گیریم می خواستم جدی جدی یکی از عروسکای باباپرشین رو به عنوان یادگاری بردارم اما دلم نیومد من و گل یخ و حمیدپارسا و یاسین و شادی و پویان ....... دیگه یادم نیست عکس یادگاری انداختیم که وقتی رسید به دستم میذارمش تقریبا اخرین نفرایی هستیم که سالن رو ترک می کنیم تو راه خروج از دانشگاه به کدخدا زنگ می زنم و بازم دل به دل راه داره چون همون لحظه در حال زدن اس ام اس شب یلدا بود بهش می گم جات خالی بود و از کدبانو می پرسم و ارتباط قطع می شه و دیگه هم نمی شه باهاش تماس بگیرم یه کمی هم جلوی دانشگاه وای میستیم و حرف می زنیم و بعد هم متفرق می شیم ساعت ۶:۴۵راه می افتم و ساعت ٩:۴۵می رسم خونه دلم می خواست همه می اومدین ولی خیلیاتون نبودین پ.ن(عاشق شبای یلدام) نگار(نیک نفس) کله ات رو می کنم یه سراغ نمی گیری از من که اونجا پیدات کنم دکتر جاتون خالی می شه و من بدکاری کردم که ازتون اون عروسک رو یادگاری نگرفتم کاش سالن جشنای پرشین یه سالن یه طبقه بشه که همه بچه های پرشین پیش هم باشن(البته نظره انتقاد نیست) تا فرشتگان با جهان بیعت کنند(عیدتون مبارک) از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن ممنون عجب مهمونی شد جاتون خالی کدخدا و خانمش هم اومدن ایشالله تو جشناتون جبران می کنم بگذریم روز تولد خود ادم ادم و ببرن تولد به نظرتون پدیده ای نیست این اتفاق دقیقا برای من افتاد روز تولدم رفتم تولد یکی دیگه این هم یکی از عجایب خلقت می تونه باشه البته به زور بردنم چون سخت سرسختی می کردم که نمیام ما هم دیگه بندو بساط رو جمع کردیم با کدی و خانمش و خانواده رفتیم تولد در تولد کردیم هه هه پ.ن: کدی به کوری چشم حسود هنوز زنده ام و بدخواهام در حال ترکیدن اخه می دونی یکی چند وقت پیشا بهم اس مس زد که با تفنگ افتاده دنبال بدخواهام چشاشونو در میاره حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را!!!!!!!! این دو تا کفش دوزکا رو می بینین کدی و خانمشن بلوتوثش پخش شده اون قورباغه هم کیوونه و بقیه هم به ترتیب از سمت چپ دوستاشن یعنی کیا و کامران و کوروش اون موش زرده هم سعیده است اون بادکنک صورتیه هم مینائه و سبزه هم نازنینه و بقیه هم واقعا بادکنکن خودمم که داشتم تصویر برداری می کردم اون جوجه تیغ تیغیه که خیلی موزیه هم مجیده بقیه هم در این تصویر نیستند و مشغول پایکوبی اونورن از سمته راست بگم لباس سبز رنگ رنگیه نقاش باشیه خودمونه بقلیش توپوله که خودش هنوز نمی دونه تو مهمونی بوده ازش عکس گرفتیم لباس ابیه هم پیمانه از دریا اومده راستی عکاس این عکس هم بهزاده ایدینم اونیه که پیشه دکتره و سواره چرخه بقه هم همچنان هستند که نمیشه عکساشون رو گذاشت کدیییییییییییییییییییییییییییی کادوی من چی شد تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهی ها حوضشان بی اب است همواره می نویسم و دلم برای اینجا تنگ می شود رفتنی نیستم وقتی یه مدت طولانی نمیای به جایی که دوسش داری احساس دلشوره می کنی دلت تنگ می شه می خوای زودتر یه وقت خالی پیدا کنی واسه سر زدنه به خاطرات حکایت منه میام و می نویسم و حال همه رو می گیرم بعدش یه مدت گم و گور می شم (یه نوع سادیسم بی خطر) پ.ن:١-دکتر بوترابی عزیز درگذشت پدرتون رو تسلیت می گم ٢-سعی می کنم به وبلاگ همتون سر بزنم مخصوصا تو شادی ٣-ادم بزرگ تو هنوز فیلتری غر نزن که چرا بهت سر نمی زنم ۴-ایول اونایی که به یادم بودن(سعیده .زیتون.شادی.کدی و ...) ۵-پگاه تو لطفا نظراتت رو فقط خصوصی بفرست
همه شب غرق به غم در فکری نکند از من بی تقوا تو ببندی نظرت را دیروز تو خیابون یه باد تند اومد و برگای زرد رو جابه جا کرد انگار پاییز با تموم وجود فریاد زد هیییییییی من اومدممممممممممم من عاشق پاییزم تو این فصل همه رنگ هست حتی روزای افتابی یا سرد و بارونی اخراشم که روزای برفی بگذریم از وضعیت هوا و هواشناسی تو این هفته دو روز رفتم خونه برادرم یه دختر 6 ساله داره که عاشقشم اسمش نازنینه اون بهم گیر داد که باید بیای خونمون کلی کار داشتم ولی انقد دستامو صورتم و بوس کرد که دلم نیومد تو این دو روزی که پیشش بودم از صبح تا شب باهاش بازی می کردم بازی هایی که تو بچگیم به این شدت انجام نداده بودم با هم حباب بازی-خمیربازی-خونه سازی-بازی های کامپیوتری-نقاشی با ابرنگ-دنبال بازی و.....کلی کارای دیگه انجام دادیم بهم گیر داد که باید با هم دونفره برقصیم حالا فکر کنین من با قد یه بچه ی 6 ساله چطوری تانگو یا والتس یا......برقصم خلاصه حسابی تخلیه روانی شدم و به کل از قید باید و شاید اومدم بیرون ولی وضعیت خوابم به کل به هم ریخت چون صبح تا شب منو بیدار نگه می داشت و با هم بازی می کردیم درست مثل اسمش نازه پ.ن: 1-برا دیر اپ کردم هیچگونه ادعا و بهونه وحرفی ندارم 2-چیزی که الان خیلی ذهن وبلاگ نویسا رو مشغول کرده راهکارایی برای اموزنده شدن وبلاگاست.از این راه کارا به منم بدین شاید اینجا رو کردیمش اموزشگاه. 3-این اپ فقط به دلیل تهدیدای کدی(کدخدا)و سعیده بود وگرنه هنوزم قصد نداشتم نماز روزهاتون قبول التماس دعا دیدین بعضی وقتا دل ادم از همه می گیره منم امروز اینجوری شده بودم نمی دونم چرا ولی دلم مثل همیشه با بابام صاف نبود انگار هر چی ناراحتی تا حالا از دستش داشتم امروز ریخته بود بیرون کلی با خودم کلنجار رفتم و گریه کردم بابای من یه بابای اسمونیه همیشه به همه اعتماد می کنه و من از این کارش رنج می برم تا حالا به هیچکس توهین نکرده امروز به اندازه ی تموم زندگیم دلم از دستش پر بود به خاطر اینکه چرا انقد خوبه؟ چرا تو این دوره زمونه ای که همه تشنه ی پول و مقامن انقد راحت از مالش دل می کنه؟ بعضی وقتا هم فکر می کنم که همه ی ادمایی که با دین وایمونن همینجورین اونوقته که شیطون میره تو جلدم و می گم کاش با دین و ایمون نبود ولی نه.......هر چی هم ازش دلگیر بشم می خوام خودش باشه خود خودش باشه باروون...باروون...باروون عاشق این کلمه ام دیروز وقتی دیدم باروون می باره از خوشحالی یه نیمچه جیغ زدم چرا بعضی از ماها وقتی باروون می گیره تو خیابونا میدویم و فحش و ناسزا به زمین و زمان می دیم بعضی ها هم که اصلا بدون چتر دمه پنجره هم نمی تونن برن جلوی خونه ی ما یه ساختمان سه طبقه هست دختر کوچولوی طبقه ی پایین با چترش اومده بود تو بالاکنشون و از قصد زیر ابی که از بالا می ریخت وایساده بود وقتی این صحنه رو دیدم خیلی خوشم اومد بچه ها چقد قشنگ فرصتای شادی رو برای خودشون بوجود میارن دلم باروون می خواد از طرف این ارزوی شیطون به یه بازی وبلاگی دعوت شدم خوب اولش باید ده تا چیزی رو که دوست دارم بگم: 1-خودم و کودک پنج ساله ی درونم(این همون خودشیفتگیه معروفه منه) 2-شیطنت و کرم ریختن و پریدن بالا و پایین 3-شنا و وشو و والیبال(عاشقشونم) 4-مسافرت(همیشه واسه رفتنش اماده ام و وسایل مورد نیاز رو لیست وار تو ذهنم دارم) 5-نقاشی کردن(پرتره/روی بوم/سیاه قلم و...) 6-فوگول نازنینم(یه ماهیه واقعیه خشک شده دارم از اونا که وقتی می ترسه خودشو باد می کنه و بدنش تیغ تیغیه) 7-کتاب و کتاب خوندن(دیوونه وار کتاب می خونم همه کتابای پائولو کوئلیو رو خوندم دیروز هم کتاب 1000 صفحه ای کلئوپاترا(کالین فالکنر) رو به اتمام رسوندم) 8-فیلم که بسیار می بینم 9-باوون(انقد عاشقشم که هر وقت میباره با هر شدتی که باشه می پرم زیرش هیچوقتم از چتر استفاده نمی کنم ابدا) 10-وبلاگم و دوستای وبلاگیم حالا ده تا چیز که ازشون متنفرم: 1-ادمای بداخلاق و ترشروی دروغگو و صد رو 2-جرج (دابلیو)بوش 3-چاله های تو جاده اسفالت 4-پاریس هیلتون 5-لئوناردو دی کاپریو 6-همه جور ماری به جز مار کبرا(این مار خیلی باشخصیته 7-افه و فخرفروشی 8-ادمای دو به هم زن خبرچین(خیلی از اینا زخم خوردم مادرررررر) 9-اکتاویان گایوس جولیوس سزار(برادر زاده ی جولیوس سزار) 10-صندلی که پایش لق بزنه این یکی سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟ خوب اولش یه متن خداحافظی و حلالیت واسه همه می نویسم+وصیت نامه بعدش به دوستای قدیمی یه زنگی می زنم ویه خوش و بشی می کنم و یه مهمونی چند ساعته با همه فک و فامیل و دوستان و اشنایان راه میندازم واسه اعضای خانوادم کادوی اخر رو می گیرم بلیط هواپیما می گیرم و می رم به خلیج همیشگی فارس و در اخر مامان و بابام رو می بوسم و می شینم لب ساحل تا دوست بسیار عزیزم که همیشه با منه بیاد منو ببره اها شیطنت های کودکی رو هم دوباره زنده می کنم مثلا زنگ در همسایه ها رو می زنم و فرار می کنم سوال بعدی هم اینه که 5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟ فرطی صفحه پرشین بلاگ تمام افلاین ها رو می خونم و بعد از اون نوبت به کامنتها می رسه و به ای-میل هام هم سر می زنم واسه بچه ها کامنت می ذارم 360 رو باز می کنم ببینم چه خبره بعضی وقت ها هم از بیکاری اپش می کنم اگه کاری هم تو سایتای دیگه قرار باشه انجام بدم یا متنی چیزی بخوام رو هم در اخر انجام می دم اون مابین هم اگه کسی پی ام بده جواب می دم حالا هله هوله ی مورد علاقه ی شازده چیه؟ خوب من عاشق بستنیم(انواع و اقسامش) برای کاکائو می میرم مخصوصا شکلات گرم یا(hot chocolate) می تونین واسه کادو تولد بهم یا شکلات بدین یا پاستیل هر چیز ترشی رو از قبیل لواشک و الوچه و ... دیوانه وار دوست میدارم ادامس یکی از سرگرمیهام هستش چی توز می توری هم پفک مورد علاقمه مامانم هنوز که هنوزه مجبوره فریزر رو پر از نوشمک کنه اهاااااااااااا راستی یادم رفت بگم من از اون اسمارتیزا که قدیم ندیما ساله 40-42 تو پاکتای لیوان مانند بود خیلی دوست دارم حیف که دیگه از اونا نیست +تمام هله هوله های خوشمزه ی دنیا تمام حالا من باید 5 نفر رو از بین دوست جونای وبلاگ نویسم به این بازی دعوت کنم البته دلم می خواد همه رو دعوت کنم ولی الان 5 نفر رو دعوت می کنم بقیه رو دفعات بعد خوب... همه دستا بالا 1-کدخدا خودت اولیش هستی 2-تنها در پاییز(نازنین منتظرم) 3-برای تو می نویسم همیشه...(هر دو تاتون باید بنویسید بی برو برگرد) 4-توپول کاره خودته (به پاکی دریا) 5-زیر درخت ارزو(سعیده منم تو اپت حضور یابم لطفا) 6-نفر ششم هم خودم اضافه می کنم (باباپرشین) دوباره مثه بچگیام شدم یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شد 5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگی تو اون هوای خوب توی راه سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنم چه حس قشنگ و لذت بخشی بود یه سفر در زمان بود باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت باز یه تاپ بازیه حسابی هم کردم مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردم به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف تو دشتا دویدم و داد زدم تازه یه ذره احساس راحتی کردم توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفت به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم تک و تنها و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کرد اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم پایین نوشت: بازم فرودگاه ١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد بره ٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم دلم کلی براش تنگ شده بود ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا) ۴-از دست این داداشم امیر ۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم واسه خودش شده بود مهمونی اتاق جدیدم رو توی خونه ی جدید زیاد دوست ندارم البته یه اتاق جمع و جور و در کل خوبه ولی اتاق قبلیم(تو خونه قبلی)خیلی بهتر بود یه جوری بود که صبحا از پنجره افتاب می زد تو صورتم و عمرا اگه می تونستم تا ساعت ٨ صبح هم بخوابم ولی الان... یه چیز دیگه ای هم که خیلی ازارم می ده اینه که هر وقت به بیرون از پنجره نگاه می کنم یه منظره ی زشت می بینم یه ساختمونی که سازندش اصلا سلیقه نداشته و واییییییی از سر و روش کثافت می باره ولی امروز یه صحنه ی قشنگ رو یکی از تیراهنای نورگیره اون ساختمونه دیدم دوتا کفتر خیلی توپول و بامزه یه تریپ عشقولانه برداشته بودن و عشق بازی می کردن خندم گرفت ولی حالا که دقیقتر نگاه می کنم پایین نوشت: نمی دونم چرا مثه بچه ادم صبح ها یا عصرا اپ نمی کنم از کدی(کدخدا)مهربونم هم ممنون که یه ایده ی قشنگ واسه پنجره ی اتاقم داد دارم جلو جلو خبر می دم
پرشین بلاگ رو خیلی دوست دارم عاشق وبلاگم هستم ولی یه مدته که این خونه ی پدری صفای همیشگی رو نداره ببین باباپرشین بیشتر وبلاگ نویسایی که من باهاشون دوستم و تو هم یه زمانی باهاشون خیلی صمیمی بودی یا هنوزم هستی یه جورایی ازت دلخورن هیچکدوم دوست نداریم که فقط به این دلیل که ارزش اقتصادی و تجاری وبه طور کلی مادی برای یه نفر داریم درد ودلامون رو تو وبلاگامون بنویسیم به اطرافیان هم لطفا توجه بیشتری کنین یه سری از دوستان بلاگفاییم(١۵ نفر) تونستن یکی از دوستای پرشینی و بکشن اونور خط(بلاگفا) تازگیا بعضی از بلاگرا به دلایلی دیگه نمی نویسن که ادم دلش می سوزه ادمایی با این نبوغ فقط به خاطر مدیریت یه سرویس ول می کنن و می رن ببین باباپرشین هی بچه ها رو حرص می دی فرق نمی کنه که تو کدوم سرویس وبلاگ داشته باشی باباپرشین باید واسه بچه ها الگو باشین نه اینکه لینک بچه ها رو کم کم پاک کنید روابط عمومیه پرشین هم خیلی ضعیف شده تو جشن تولد پرشین بلاگ هم هی تورو خواستن که بری روی سن و جوایز رو اهدا کنی این فقط چند نمونه از شکایات بچه ها و البته و البته خودم بود پایین نوشت: 1-باباپرشین اگه می خوای فیلترم کن 2-ولی خیلی دلم شکست لینکم رو پاک کردی 3-از باباپرشین به عنوان مدیر پرشین بلاگ یه سوال دارم 4-لطفا کسی نگه که چرا انقد با پررویی حرفام رو زدم دوستون می دارم سلام سلام چه بوی عیدی میاد از این ور و اونور مامانه همه رو صف کرده و وظایف رو هم اعلام می خوام وبلاگم رو هم یه خونه تکونی بکنم ولی انگاری نمی شه عکس اون بالا رو عوض کنم مثه اینکه نسخه ی جدید پرشین هنوز با ما جور نشده بلههههه این قصه سر دراز دارد راستی یه برنامه ریزی دارم که اگه بشه فرط و فرط اپ می کنم ایشالا که بشه پایین نوشت: ۲-خودتونو حتما واسه عیدی دادنه به من اماده کنین ۳-راستی خواباتونو جدی بگیرین مخصوصا اونایی رو که می دونین تعبیر دارن ۴-چرا تعداد این شکلکای پرشین کم شده دوست داشتن بهانه نمی خواهد دوستت دارم اسمان شهر غریبی است هم سفرها در ان با دو بال ذهن کوچه پس کوچه ها را می روند سر هر خانه ی دوست چه سلامی چه علیکی جان به هم هدیه می دهند چه کسی ان بالاست که صدایش اشناست رنگ ابی با تنش امیخته است و تلالو اش به اب و دریاست ما به چه دل خوش داریم یادمان باشد جای ما ان بالاست انکه بحر در کوزه ریزد به چه سود؟ انکه از سنگ به خود اویزد که چه سود؟ دلمان پرنکنیم ان بالا اسمان دیگری است شب هایش همه نور دریایش همه زر زیر پا حریر عشق اندازیم و به پا گیوه ی ابر را نازیم عشق اینجا به چه سود؟ سر به بالا و دم دار چه رفت؟ مردم این پایین به چه دل را فهمند؟ خنده ی یک کودک که چه بازی دانند؟ عشق اینجا که تنش اواز نیست پا به پای اسمان ان بالاست که چه از سنگ زدن بر شیشه سر خود را دادیم بر باد فنا مردم اینجا دل را به نشان ادمیت دانند نه دل خود جهانی دارد خنده ی یک کودک خنده ی عشق خداست خنده هامان را کو؟ گریه هامان به چه سود؟ گل ما را که چه پرپر کردند؟ به چه حق ما را به غم اندازند؟ خنده ها را یابیم غم هامان به درک ردپاهایش را از همین جا گیریم عزم سفرهامان کو؟ ناله ی شادی دلهامان کو؟ اسمان دیگری است ان بالا دل خود اسیر این جا نکنیم برویم ان بالا انجا که دگر خجالت از کفش به پامان نکشیم هر که انجا می رود کفش هایش کهنه است راستی کفش هامان به کجاست؟ اسمان را هوس دیداریم خنده هامان بالاست برویم ان بالا...... پایین نوشت: ۱ـاخیییییییی دلم واسه اینور اونور نوشتام تنگ شده ۲ـمی خواستم واسه امام حسین یه شعر بنویسم ولی دیدم قشنگ تر و عرفانی تر از این شعرم پیدا نمی کنم ۳ـگاهی وقتا دل ادم بدجوری می گیره مخصوصا الان که هوا ابریه ۳ـجاتون خالی به خاطر یخ زدگی پیاده رو ها چند روز پیشا خوردم زمین ولی خوشبختانه زیاد خندم نگرفت که نتونم از جام بلندشم ۴ـ ۵ـراستی یه سوال:شما با یه ادمه خوش خنده چطور برخورد می کنین؟(منظورم یک کودک فهیم خوش خنده) اضافه شد: حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود اه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقد زود دیر می شم (اینو واسه این نوشتم که یاد همه و خودم بندازم که چرا تا وقتی قیصر امین پور زنده بود تو وبلاگامون راجع بش نمی نوشتیم حتی خودم بازم برگشتیم به اصل زنده کش و مرده پرستیم پرواز کرد به همین سادگی ولی هیچ کی صدای لرزیدن ستون های شعر پارسی رو که نمی شنوده یا نمی گه این غریبه کی بود ؟ از کجا اومد؟ همین دیگه حالا که رفت باید تو وبلاگها ازش یادی بشه بالا نوشت: ای فرودگاه که عجب جایی تو سرور همه غم هایی تو خودش نوشت: نمی خواستم راجع بش بنویسم اخه تا بهش فکر می کردم غمگین می شدم ولی خوب گذاشتم یکمی بگذره حالا که برام قابل تحمل تر و عادی تر شده می نویسم به این اعتقاد داری؟ (ای فرودگاه که عجب جایی تو سرور همه غم هایی تو) من که خیلی اعتقاد دارم هر موقع وارد فرودگاه می شم اضطراب عجیبی و شدیدی تمام تنم رو می گیره زیاد ادمی نیستم که اضطراب بگیرتم ولی به فرودگاه حساسیت عجیب و غریبی دارم مثه یه غول برام می مونه ولی دوسشم دارم(می گم از چه نظر) چون تنها جایی هستش که گریه کردن توش به این راحتیه می تونی جلو هزار تا ادم بدون رودروایسی و خجالت های های گریه کنه اون جا تا میای یه کمی گریه کنی می گن (وا......دیدی فلانی رو چه جوری گریه می کرد.......اخه خجالت نمی کشه........یه ذره خوددار نیست و.........)هزار تا از این جور چیزا اخ خدا هی حرف پشت حرف چی می شد این زبون رو به ادما نمی دادی؟ بعضی وقتا به کرولال ها حسودیم می شه(ولی عمرا اگه بخوام یه روزی لال بشم اخه من اگه جواب ندم میمیرم) یه باز تو پارک ملت 5-6 تا پسر دیدم که همشون لال بودن و با زبون اشاره حرف می زدن دلم سوخت خوب از موضوع زیاد پرت نشیم توی فرودگاه چون همه تقریبا حال و احوالشون شبیه به همه می تونی جلوشون گریه کنی هر جور دلت می خواد حتی جلوی اونی که مسافرش داره برمیگرده و میاد پیشش(چون یه درد تو رو کشیده) نتیجه اخلاقی=> پایین نوشت: 1-نگین گریه تو تنهایی بهترین چیزه چون تنها که گریه می کنی نمی فهمی اشکات واسه کی عزیزه 2-یادمون باشه اشکمون دره مشکمون نباشه و جلوی هر نامحرمی گریه نکنیم چون حرمتش رو درک نمی کنه. 3-یه سوالی که فقط برام مونده اینه که چرا سالن فرودگاه مهراباد هنوز که هنوزه یه ذره........(بی منظور سیاسی) اخه یه تیکه از یه جاش که خراب بشه معلوم نیست کی می خواد درست بشه(جلو همه دنیا ابرومون رفت البته تا وقتی که پروازای خارجی هنوز از اونجا بود یعنی یه ماه پیش) حرف اخر: در باب هر نامحرمی اشکان الماست مریز بگذار محرم که شد در چشم او اشکت بریز (راجع به گریه بود خودتون یه جوری به فرودگاه ربطش بدین) قربون همگی









همین مقداری هم که از عقل داشتیم رفت





امشب تا صبح بی خوابم























دست علی بالا رفت







بعدشم به قوله خودت من ٧ تا جون دارم







بغلیش هم دکتره و اون لباس صورتیه هم گل یخ و بغلیش هم گلنازه













(راستی تفلدت مبارک)




























ولی راستش رو بگم خیلی ساده است

بده کسی رو نخواسته 

چرا انقد راحت از همه چی می گذره؟











چند روز پیش اقای خونشون داشت بالاکن رو می شست شیر اب رو هم باز گذاشته بود
(الان بحث ما اخلاقیات نیست)


یه عالمه باروون


















)











رو باز می کنم و در عین حال یاهو مسنجرم رو

















باغ کودکی های من

دقیقا پنج ساله شده بودم









دوباره برگردم به نقش خودم

(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده اون مهراباد چی بود ابرومون رو می برد
)
تا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنه

انقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم
( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کرد
)
جای همگی خالی




دیدم بدون اینکه به جای زشت دور و اطرافشون نگاه کنن به زیبایی خودشون می بالن
حالا ما ادما یکی مثه خوده من به جای اینکه به اسمونی که از پنجره معلومه و می تونم بهش عشق بورزم نگاه کنم
به چشم انداز ساختمون روبه رویی نگاه می کنم
می بینم نه انقدا هم زشت نیست من اگه بخوام می تونم قشنگ ببینمش تا هر وقت از پنجره بیرون رو نگاه می کنم اذیت نشم

هر وقت می خوام اینکارو انجام بدم می رم سروقت نقاشی کردن قلموهام صدام می کنم انگار فهمیدن عاشقشونم

همه حواسا جمع ٢۵ تیر تولد یه سالگی وبلاگمه
بیاین یه جشن براش بگیریم
اخه اولین تولد خیلی مهمه
بخشی از زندگی منه چون یه سری از خاطرات خوب و بدم رو بدون رودربایستی یا با رودربایستی اینجا می نویسم
نزدیک به 4-5 سال هم هست که وبلاگ می نویسم ولی از یه جا به جای دیگه پریدم تا اینکه به اینجا رسیدم
چرا؟.....
(باباپرشین عزیز می خوام چند لحظه نقش یه نفوذی رو برات بازی کنم و حرف دل وبلاگ نویسای چندساله رو برات بگم
)

این یه موردش بود
بعضیاشون باعث می شن که بلاگرا از پرشین دور بشن
اینکه خوبه چند نفر یه نفر و کشیدن اونور
به ما باشه یه نفر 15 نفرو می کشونه اونور
(ددددد نگو به درک باباپرشین
به خدا همه واسه نوشتن یه دلخوشی دارن دیگه
)
و دلشون از دستت می گیره که یه وقت مثلا مثلا خدای نکرده بعد یه جشنی یا مراسمی کمرت می گیره و دیگه دیگه...
ولی همیشه بچه های پرشین یه چی دیگه بودن و هستن و خواهند بود(یه نمونش جشنا و قرارای وبلاگی
)
(مثلا یه نمونش
اون اولا لینک من تو وبلاگت بود ولی الان نیست
)
یه زمانی بچه ها خیلی راحت تر با مدیرا ارتباط برقرار می کردن ولی الان نه
... دور باباپرشین حصار کشیدن
(لطفا دست نزنید
)
این نشون می ده که درک مسئولین تا حد زیادی پایین اومده
اخه باید خودشون می فهمیدن که باباپرشین تو این رفت و امدها لاغر می شه و تریپ بازاریش به هم می ریزه 
که وقتی شروع کردم به نوشتن یادم اومد

ولی من حرف دل خیلیا رو گفتم که با حرص می گن اخرشم کار می دن دستت(یادته کمرت گرفت
)
(یاد باد ان روزگاران یاد باد
)
:بچه ها برای چی وبلاگ می نویسن؟
خود باباپرشین می دونه که چقد باهاش راحتم
حالا هم اگه ناراحت شده باشه خودش بهم می گه

من تو را تا آسمان ها
من تو را تا بی کران ها
از زمین تا آسمان ها
دوست دارم می پرستم
من تورا همچون اهورا
من تورا همچون مسیحا
همچون عطر پاک گلها
دوست دارم می پرستم
من تورا تا لحظه های انتظارم
عاشقم با این نگاه بیقرارم
من تورا با آنچه هستم
دوست دارم
می پرستم
خونه ی ما که بد بهم ریخته واسه عید
جاتون خالی دیروز افتادم به جون اتاقم و نصفه نیمه کاراشو کردم انقد تمیز شده که نیگاه بهش می کنم غرق در لذت می شم

تا این سیستم خودشو تو دلمون جا کنه خیلی زمان میبره


۱-محرمم دیگه تموم شد.محرم امسال اون حال و هوای همیشگی رو نداشت مثه همیشه نبود
۲۸ صفر هم میاد و زودتر از خود محرم می ره
خوب دیگه نیومدم از این چیزا بگم
فقط مارو یادتون نره واسه مریضامون خیلی دعا کنید
دعا کنید که دل ما هم شفا بگیره
چون این کودک فهیم عاشق عیدیه
الان نمی خوام بحث و به این سمت منحرف کنم ولی یه پست جانانه قراره که راجع به خواب بذارم یه خوابی که کل فامیل ما رو در بر گرفت
من نمیتونم اینجوری زیاد بنویسم اخه چه جوری احساسم رو به شماها القا کنم
خوب کم میارم دیگه


(دوستتون دارم)

مخصوصا واسه پایین نوشت و خودش نوشتام
دیگه خودتون یه ذره معرفت و عرفانتون رو ببرید بالا
محرم امسال برای من مثه سالای دیگه نبود کاش یه کمی به جای اینکه از خونه هامون بریزیم بیرون و بیفتیم دنبال دسته ها یه کمی می شستیم و فکر می کردیم که چرا و داریم به کجا می ریم؟(منظور اینه که با کارامون داریم می ریم کجا)
(می دونین که چی می گم)
امروز یه دختر کوچولو رو تو خیابون دیدم که باورم نمی شد کلاس اول دبستانه بیشتر شبیه یه جنین پیاده بود
اصلا مثه جنینا هم راه می رفت انقد بامزه بود(ماشالاه چقد هیکلای نسلهای ایندمون خوب می شه همگی رشیــــــــــــــد
)

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد
راخت می گیم پرواز کرد مرد رفت
)






حتی از بهشت زهرا و قبرستون هم بهتره



ولی گفتم از خیلی لحاظ ها از ما راحت ترن(گناه زبونشونم کمتره
)


پس هر وقت دلت خیلی گرفت و یه کمی هم مغرور و خجالتی بودی یا یه جوری تربیت شدی که گریه کردن رو عیب می دونی(به خصوص اقایون
)بپر برو فرودگاه/نگو مسخره است برو دنبال مسافرت که تو اعماق وجودت خوابیده و به خاطر دیر کردنش های های و راحت گریه کن اخه بهترین جا واسه گریه کردنه.

(ولی تنها خلوت کردن بعضی وقتا بهترین راه حله و دوست داشتنی ترینه).


-خودم-(سارا)-






